نگاهی به پست چی نرودا اثر آنتونیو اسکارمتا ترجمه م. فریدون  داستان روایی با زبان سوم شخص، شرایط سیاسی – اقتصادی و اجتماعی – فرهنگی شیلی را روایت می کند. نرودا شاعر بزرگ شیلی در ایزلانگرا، در دهکده ای در کنار دریا در تبعید به سر می برد. گرچه بسیار نام شیلی و سانتیاگو به کار برده می شود. اما نشانی از آن ها دیده نمی شود. به صراحت می توان گفت که این آگاهانه ترین انتخاب نویسنده که در آن تمام ویژگی های کشور شیلی و سیاست های حاکم، زد و بندهای سیاسی انتخابات – عوام فریبی های لابّه وکیل و وعده های او به خانم گونزالس کافه چی – فقر و بی سوادی مردم به عنوان یکی از عوامل مؤثر در کودتای پینوشه بر ضد سالوادور آلنده در دهکده ی کوچک ایزلانگرا نشان داده شده است. در این داستان واقعگرا «رئالیست»، شیلی در نماد ایزلانگرا به تصویر درآمده است. در این تصویر سازی از ظهور گروه اجتماعی نوپایی که تن به نظام کهنه ی موجود در جامعه ی شیلی نمی دهد. بدون کم ترین نشانی از شعارزدگی داستان های واقعگرایانه در این تصویر سازی دیده نمی شود.
نماد این گروه، در آغاز داستان به درستی شخصیتی کم سواد و گریز از کار معرفی می شود. آشنایی او با پابلو نرودا بر اساس شغل نامه رسانی که به طور اتفاقی و تحت فشار و برخورد های عصبی پدر و نیازش به یک خودنمایی ساده ی اجتماعی، موجب رشد فرهنگی او می شود.
تا این بخش از داستان جدال نیروهای مردمی و غیر مردمی برای جبهه بندی نهایی به صورتی نهفته در جریان است و در عین حال نویسنده به روشنی تاکید دارد که نسل آشفته ی گریز از کار و جوشش اجتماعی در صورت وجود شرایط مستعد برای شکوفایی استعداد آن ها این گروه اجتماعی نه تنها کارگریز نیستند بلکه به کارهای بسیار سخت نیز تن می دهند هرآنچه درآمد بسیار ناچیزی هم داشته باشند.
او پس از کودتا، در پایان داستان تمام آرمان های شخصی خود را فراموش کرده و تنها کسی است که زیر سایه یورش پلیس پینوشه، در بالین نرودای محتضر حضور دارد.
« او در کنار توده ای از مردگان شیلیا یی با چشم های باند پیچی شده و مچ دست هایی خونین، شعری خونین را که بر لب های شاعر نقش می بندد که خود او هم سرودنش را نشنید، با چشم هایش دید.
من به دریای پیچیده در آسمان باز می گردم،
سکوت میان این دو موج و دیگر موج
وقفه ای پر خطر، برقرار می سازد
زندگی می میرد، خون آرام می گیرد
تا جنبشی نوین طغیان کند
و ندای حق، دوباره طنین انداز شود.
استعداد سرکوب شده ی ماریو خیمنس – جوانی که فیل های هالیودی و خواننده های روز آمریکایی را به خوبی می شناسد – در زیر فشارهای فرهنگی – اجتماعی جامعه اش در این آشنایی به تبلور میرسد. « آقای پابلو! پس شما عقیده دارین که همه ی دنیا، با بادها، دریاها، کوه ها استعاره ی چیزی است؟» ناتوانی جوان در ایجاد ارتباط با بئاتریس گونزالس دختر روزا گونزالس کافه چی ای که ذهن کاسب کارانه اش بی شباهت به ننه دلاور برشت نیست، ویژگی دیگری از ناهم خوانی قهرمان داستان اسکارمتا است. «شما تنها فرد این دهکده هستین که می تونین به من کمک کنین. بقیه همه ماهی گیرهایی هستن که هیچ چیز نمی تونن بگن.» که البته خود قهرمان نیز از این ویژگی خارج نیست. و پابلو می گوید.« حتا ماهی گیرها هم عاشق شده و چیزی به دخترکه دوست داشته اند، گفته اند.» ماریو دنیای مردم روستایش را نپذیرفته است، در پاسخ می گوید، « اونا کله ماهی اند.»
ماریو با پذیرش بذله گویی ها و تمسخر دیگران که رسم همیشگ اش جدال کهنه و نو در تمام جوامع ریز و درشت بوده است، از خط قرمز سنت احتماعی عبور می کند. او به کار شعر می پردازد و رد پاسخ آقای لابّه وکیل که زیر هجوم سر و صدای بلندگوی تبلیغاتی اش سوار بر وانت هوار هوار می کرد، «با نامزد کردن جرج الکساندر رودریگز، مارکسیسم را متوقف کنیم.» اعلامیه های خود را پخش و آمرانه مردم را ارشاد می کند، که « در این روستا برای الکساندر کار می کنیم» گفت، « من به نرودا رأی می دهم» و وقتی لابّه گفت، «نرودا شاعر بزرگی است، ولی او را مناسب رئیس جمهوری شیلی نمی بینم.» ماریو اعلامیه ای به دستش داد و گفت، «این رو بخون. شاید خودکشی کنی!»
روزا گونزالس بیوه ی کافه چی، وقتی به اندیشه ی ماریو نسبت به دخترش پی می برد به دخترش، بئاتریس می گوید، «عزیزم! او با تو چه کار کرد! چون این پست چی تو علاوه بر دهان، دو دست هم داره.» و ادامه می دهد، « هیچ مخدری بدتر از بلبل زبانی وجود نداره، کاری می کنه که یک پیش خدمت کافه خود رو شاه زاده ای ونیزی حس می کنه. بعد وقتی، لحظه ی واقعیت سر می رسه و با پاها به زمین باز می گرده، متوجه میشه که حرف ها همه یک چک بی محل هستن. ترجیح می دم که یک مشروب خور مست، هزار بار در کافه به تو دست بزنه، ولی کسی به تو نگه که لبخند تو بالاتر از یک پروانه پرواز می کنه!
به خاطر داشته باش که مردها، وقتی داغ می شن، حتا جگرشون هم شاعر می شه، وقتی موضوع خواب باشه تفاوتی بین رئیس جمهور، کشیش یا یک شاعر وجود نداره»
اسکارمتا در داستان پست چی نرودا نه تنها حکومت پینوشه و سرمایه داران وابسته به آمریکا را مورد نقد قرار داده و آدم کشی آنان را محکوم می کند بلکه نقدی فرهنگی - اجتماعی بر جامعه ی خود می نویسد. اگر چه اسکارمتا، بیوه ی کافه چی را با شخصیتی کاسب کارانه که هر چیزی را قابل فروش می داند به شرط قیمت مناسب معرفی می کند، اما از زبان او به عنوان یک زن نقدی بر نظام مرد سالارانه ی جهان در گروه های اجتماعی گوناگون که روشن فکران نیز مبرا نیستند، وارد می کند. و زنان دهکده را به هنگام تماشای برنامه های تلویزیون، در کافه ی روزا گونزالس که تخمه آفتاب گردان می شکنند، بلند بلند حرف می زنند و جک های مستهجن می گویند و با شروع یک برنامه ی جدی روهایشان را برمی گردانند و لب و لوچه ور می چینند، از دم تیغ انتقاد خود می گذراند.
اسکارمتا مردمی چنین را شایسته ی چنان سرنوشتی می داند که با دست خود قهرمانانش را به گورستان ببرند.
در صحنه ی پایانی داستان ماموران امنیتی حکومت کودتا همراه با لابّه وکیل شب هنگام زنگ خانه ی ماریو را که در انتظار به سر می برد به صدا درمی آورند. او در خانه را باز می کند.
مرد سبیلو پرسید، «شما ماریو خیمنس هستین؟»
جواب داد، «بله آقا»
مرد سبیلو در حالی که به فرد داخل ماشین که اکنون فندک طلایی را از پنجره ی ماشین به سوی سیگار او دراز کرده بود نزدیک می شد، گفت، «به یک جفت سؤال پاسخ میی و بعد به خونه برمی گردی.»
مرد سبیلو خم شد و در این هنگام لابّه وکیل با ضربه ای دقیق، شعله ای زیبا برافروخت...
ماریو هنگام سوار شدن به ماشین از گوینده ی رادیو شنید که، « روزنامه های نوسوتروس لوس شیلنوس پالوما و لاکوئینتا روئدا توقیف شدند.»
|