نام کاربری رمز ورود ورود برای همیشه دریافت رمز عبور عضویت در سایت

فال حافظ شیرازی

منوها

كتابها


ليست تمامي كالاها


جستجوي پيشرفته

ورود به سایت






دریافت رمز عبور
عضویت در سایت
اين جادو چيست؟ نسخه PDF چاپ ارسال به دوست

اين جادو چيست

نگاهی به كتاب

شعر و شهود ترجمه‌ی محمود حدادی چاپ نشر پژواك كيوان

نوشته‌ی، كامران جلالی

به نقل از «گوهران» فصل‌نامه‌ی تخصصي شعر، شهريور 1387.

به پسند من کتاب گران‌سنگ شعر و شهود ترجمه‌ی محمود حدادی، از دیدی، در زمینه‌ی برگردان شعر همان ارز و ارجی را داراست که ترجمه‌ی ارزش‌مند محمدعلی اسلامی ندوشن از سروده‌های شارل بودلر. برای بررسی این دو کتاب از دیدگاهی می‌توان سنجه‌ای یگانه به‌کار برد. آن‌چه این دو ترجمه را هم‌ارز و ستودنی می‌کند نه‌تنها بازسرایی سروده‌ها- که دست‌کم از زبان‌های اصلی و بدون کژفهمی سامان‌یافته- بل بیش از آن، تفسیرهای هوش‌مندانه‌ای است که این دو در روشن‌گری درون‌شکافانه‌ی شعرها نگاشته‌اند. اما هدف این نوشتار، تنها ، داوری درباره‌ی کتاب شعر و شهود است

 

و اما پیش از آن:

نگارنده در سال 1367 نخستین بازسرایی منظوم خود را در ماهنامه‌ی آن روز مطرح و اندیشه‌ساز چیستا انتشار داد. حدود هشت سال به درازا کشید تا خود دانستم چه می‌خواهم. در سال 1376 در ماهنامه‌ی آدینه جادوی شعر در کلام نهفته‌است را منتشر کردم. در آن نوشتار به نسبت طولانی با پژوهش در برگردان‌های شعر، تا آن زمان، برای نخستین بار به‌گونه‌ای مدون پیشنهادهایی در زمینه‌ی بازسرایی شعر عرضه داشتم. سپس آن مقاله در ابتدای کتابی آمد با همین عنوان و عنوان دوم «شش شاعر قرن بیستم» که در سال 1385 از سوی نشر چشمه روانه‌ی بازار کتاب شد. اشاره‌ی من به این کتاب به دلیل تأثیری است که مطالب آن، که به تقریب تماماَ به‌گونه‌ی فصل‌هایی جداگانه، از هجده سال پیش تاکنون، هر کدام پس از نخستین چاپ یک یا چند بار در مجله‌ها و یا روزنامه‌های مطرح چاپی دیگر شده‌بود، بر جا گذاشت. در این کتاب دو پیشنهاد شالوده و خط هادی تمام مطالب آن است: نخست آن‌که شعر در زبان اصلی موزون و قافیه‌دار تا حد امکان، آن‌گونه که سراینده‌اش سروده‌است به زبان فارسی بازسرایی شود. کاری که در کشورهای پیشرفته بنیان سستی ناپذیر بازسرایی شعر است. دیگر آن‌که مترجم شعر بر اشعار دیریاب تفسیر ترجمه کند یا خود بنویسد. در سال 1385 دو کتاب انتشار یافت. کلاغ اثر ادگار آلن پو با بازسرایی سپیده جدیری، بازسراینده در این کتاب نخستین پیشنهاد را به‌کار بسته و شعرهای شاعر آمریکایی را موزون و مقفی باز سروده‌است. اما گفت‌و‌گو درباره‌ی این بازسرایی مجال دیگری می‌خواهد. کتاب دوم آنتولوژی شعر و شهود است که دومین پیشنهاد مرا به‌کار بسته و موضوع این بررسی است.

نخستین شعر کتاب در سال 1467 میلادی سروده شده و شاعرش ناشناس است. با چشم‌پوشی از تاریخ سرایش این شعر، شعر و شهود هفتاد شعر از 48 شاعر آلمانی زبان چهار سده را در‌بر دارد. شعرها به زبان اصلی نیز- جز یک مورد- در انتهای کتاب

آمده‌است. شعرهای این گزینه بیشتر جنبه‌ی «تغزلی» دارد. به پایان رساندن این کتاب سرآغازی است بر دریافت به‌واسطه‌ی ترجمه از سروده‌های تغزلی در زبان آلمانی. پس از آن، خوانش شعرهایی فزون‌تر از سروده‌های شعر و شهود این سرآغاز را به‌سوی سرانجام ره‌نمون خواهد‌شد. به‌دلیل گزینش اشعار غنایی شاعران از سوی مترجم، اگر سروده‌های عاشقانه‌ی این دفتر تا این حد اندک‌شمار نمی‌بود شاید ترکیبی بسنده‌تر پیراسته می‌شد.

هنگامی‌که به گستره‌ی شعر و فرهنگی بیگانه، اما هم‌زمان گام می‌نهیم در‌می‌یابیم که تنها چیرگی بر گوناگونی‌های فرهنگی، هم‌زمان هم که باشد، مترجم فرزانه- و نه هر نام‌جوی خامی- را وا‌می‌دارد که بر شمار نه‌چندان کمی از شعرها تفسیر بنگارد. زمانی‌که ترجمه‌های بی‌تفسیر را از سروده‌های دیریاب معاصر می‌خوانیم گروهی از ما پی می‌برد که مترجم، خود، چیزی از شعر دست‌گیرش نشده، اما شماری دیگر می‌پندارند که از دریافت و سنجش شعر ناتوان‌اند، اما گروه دیگری هم یافت می‌شود- و چه بی‌آرمان و خوار‌مایه است این گروه- که می‌گوید: مگر شعر باید معنا هم داشته‌باشد؟ اما هنگامی‌که همان متن‌ها از سوی مترجمی کارآزموده هم‌راه با تفسیر به فارسی بازسرایی می‌شود خواننده با خواندن تفسیرهای مترجم، که غالباَ زاده‌ی کنجکاوی و پژوهش او در نقدهایی است که در زبان مبدأ انتشار یافته‌است، پی می‌برد که شاعران پیشرو اروپا، آمریکا و دیگر کشورها  مصراع‌های تزیینی شاید، اما شعر بی‌معنا ندارند. اگر شعری در زبان مبدأ برای هم‌زبانان شاعر نیز دیریاب باشد، شکی نیست که فاصله‌ی فرهنگی برگردان آن شعر را باز هم دیریاب‌تر می‌کند، حال چه خواهد‌شد اگر شعر در زبان مادری دیریاب با کژفهمی مترجم نیز، گام به قلمرو فرهنگی دیگری بگذارد؟ آن‌وقت است که خوارمایگان دلیلی دیگر برای پریشان‌سرایی و معنازدایی می‌یابند.

برای سروده‌های شعر و شهود تنها فاصله‌ی فرهنگی هم‌زمان نیست که تفسیر شعرها را ایجاب می‌کند، بل در مورد اشعار سده‌های پیشین در این دفتر فاصله‌ی زمانی هم، دیگر، تفسیرها را ناگزیر می‌کند. ترتیب توالی اشعار بر پایه‌ی تاریخ زندگی سرایندگانشان سامان یافته. واپسین شاعران این دفتر اکنون زنده‌اند و جوان‌ترین‌شان راینر مالکوفسکی متولد 1939 است. در این‌جا پرسشی رخ می‌نماید: مترجم شعر و شهود سرگرم ترجمه‌ی جلد دومی برای این کتاب است؟ چنین باد!

به منظور قدرشناسی از تلاش های محمود حدادی بد نیست شعری معاصر- و نه حتی سروده‌ای از سده‌های پیشین- را نقل کنم و پیش از آن‌که چند سطری از ترجمه‌ی تفسیر را بر آن بیفزایم از خواننده‌ای که شعر و شهود را هنوز نخوانده‌است بپرسم: شاعر پریشان‌سرایی کرده‌است؟ یا این شعر جادویی در کلام دارد؟! اگر پاسخ آری است،
 این جادو چیست؟

شاعر آلمانی زبان رومانیایی پاول سلان در سومین مجموعه‌اش (شبکه‌ی زبان/1959) از خواننده انتظاری بیش از حد دارد. اما شعرهای پیش و پس از این مجموعه پیچیدگی‌های اشعار شبکه‌ی زبان را ندارند اما به هر حال دیریابند. حدادی دو شعر از واپسین سروده‌های او را ترجمه کرده و من یکی از آن‌ها را می‌آورم و با اجازه‌ی مترجم مصراع تک‌واژه‌ای آغاز شعر را که گویا هنگام حروف‌چینی جا افتاده‌است به ترجمه می‌افزایم.

عنصر بیگانه

عنصر بیگانه

ما را درون تور خود دارد.

و فناپذیری سردرگم

بافت پیکرمان را در می‌نوردد.

 

نبض مرا بشمار،

نبض مرا، در پیکر خود نیز هم.

و چنین، ما را توانایی خواهد‌بود،

 در مقابله با تو، در مقابله با من.

به جامه‌ی پوست روز،

 

چیزی ما را

به جامه‌ی پوست روز،

به جامه‌ی پوست شب در می‌پوشاند،

در می‌پوشدندمان برای بازی با

 عالی‌ترین جدیت مصروع

اگر با یک دیگر روراست باشیم خواهیم‌پرسید: به‌راستی شاعر هم عصر، در آستانه‌ی دهه‌ی هفتاد، سده‌ی بیستم چه می‌خواهد‌بگوید؟ اینک تفسیر شعر و شهود بر این شعر:

دو سطر نخست می‌گویند ما در دام سرنوشتی گرفتاریم معمایی، و از این رو بیگانه، که خود نیز مقهور زمان است، زمانی‌که در فناپذیری و مرگ عینیت می‌یابد. فناپذیری بدین‌سان در جسم و جان ما جاری است و آن را در‌می‌نوردد. ولی در این قدرت قاهر هم باز مفهوم و معنایی نیست. با این حال می‌نماید که شاعر در این فضای کافکایی به‌تنهایی کافکا نباشد. حضور هم‌راهی صمیمی با اوست، معشوقه‌ای که شاعر تا به تپش نبض با او یگانه می‌شود، اما یگانگی‌یی شگفت، چرا که منظور از آن مقابله با خود و معشوقه است... گذر شب و روز بار دیگر ما را به‌یاد این فناپذیری می‌اندازد...»

از دیدگاه این شعر «جدیت مصروع جهان» ساز و کاری کور، دشمن‌خو، بیمارگونه و حتی دیگر آزارانه دارد.

برای دوست‌داران جوان شعر شاید این خبر خوش‌آیند باشد. آن‌چه در شعر و شهود در تفسیر شعر عنصر بیگانه می‌آید دو برابر سطرهایی است که من آورده‌ام. اگر تفسیرهای کتاب گاه برای شماری از خوانندگان ملال‌آور است، براي بر شدن خوانندگان جوان‌تر به‌سوی والايی شناخت شعر به‌كار می‌آيد.

***

هگل درباره‌ی نقش شكل و محتوا در هنر، كلامی نبوغ‌آميز دارد:
 شكل همان محتوا است كه در هيئت شكل پدیدار شده‌است و محتوا هم چیزی جز شکل نیست که به جنم محتوا آراسته است. اگر بر این سخن هگل باور داشته‌باشیم، پی می‌بریم چنان‌چه شعری شکل‌باخته ترجمه- و نه مانند اصل بازسرایی- شود نیمی از ویژگی‌های هنری خود را از دست می‌دهد، گیرم مترجم محتوای شعر را به تمام و کمال به‌دست داده‌باشد.

چنین می‌نماید که حدادی بر این رابطه‌ی دیالتیکی میان شکل و محتوا آگاهی دارد، اما این‌که کلام هگل برای توانایی‌های او- که توانایی‌های کمی هم نیستند- تا چه حد جاذبه داشته‌باشد، خود، حکایتی دیگر است: من می‌گویم نر است، تو می‌گویی بدوش؟

حدادی دیوان غربی- شرقی گوته را برای سومین بار به زبان فارسی ترجمه کرده و چون می‌داند هر برگردان نوین نسبت به ترجمه‌های پیشین، لابد، باید نوعی برتری داشته‌باشد، بدترین بخش کتاب را، بخشی که دو مترجم دیگر هوش‌مندانه زیر بار ترجمه‌ی آن نرفتند، به فارسی برگردانده‌است. منظور پی گفتار گوته درباره‌ی ادبیات فارسی است که پر از اطلاعات نادرست و داوری‌های خودسرانه است. حدادی در دیباچه‌ی کتاب دلیل ترجمه‌ی بدون توضیح این بخش و این‌که چرا سروده‌های تا آن حد آنگین و پرقافیه را به «نثری کاملاَ منثور!» ترجمه کرده می‌نویسد:

اما از دیدگاه شخصی ترجمه‌ی این مقالات برای مترجم تسلایی در قبال این ضعف بوده که اشعار این کتاب را نه به شعر، بلکه صرفاَ به نثر برگردانده‌است و می‌داند که به این ترتیب جنبه‌ی موسیقایی و بازیگوشانه‌ی آن‌ها در ترجمه بازتابی درخور نیافته‌است.

برگردان پی‌گفتاری کژ و کوژ تسلایی است بر ناتوانی از بازسرایی آهنگین شعرها! چون چنین استدلالی تاکنون در هیچ جای جهان مکتوب یا حتی گفته نشده، ایشان می‌تواند به اداره‌ی ثبت اختراعات مراجعه کند.

اما اگر استدلال شگفت‌انگیز یاد‌شده دست‌کم پرتوی از این حقیقت هنری را برمی‌تاباند که ترجمه به نثر شعر آهنگین، مشکل راهی به دلی می‌یابد، در پیش‌گفتار کتاب شعر و شهود آهنگی بس گوش‌آزارتر ساز می‌شود:

در فرآیند کار به‌طور طبیعی اشعاری انتخاب شدند که برگردان منثور آن‌ها به جنبه‌ی غنایی‌شان لطمه‌ی کم‌تری می‌زد، گو این‌که بسیاری از این قطعات، خاصه شعرهای دوران‌های تازه‌تر، در اصل آلمانی خود نیز منظوم نیستند و به نثرند.

از نیمه‌ی دوم سده‌ی هجدهم شاعران آلمانی زبان گاه اشعاری بی‌قافیه می‌سرودند. از‌جمله شعر کم‌نظیر پرومته از برترین شعرهای گوته‌ی جوان و شعر اجتماعی- تاریخی گشت و گذار اثر شیلر. در سده‌ی بیستم این قالب‌های موزون اما بی‌قافیه بیش از گذشته به‌کار شاعران آمد. ریلکه، برشت، پاول سلان، اینگه بورگ باخمن، اریش فرید... این قالب‌ها را به‌کار گرفته، گسترش داده و بر توانایی‌های‌شان افزودند، گو این‌که همه‌ی آن‌ها سروده‌های قافیه‌دار و حتی چهار‌پاره‌های مرتب نیز دارند. پاره‌ای از گفت‌آورد یاد شده را دوباره بخوانیم:

بسیاری از این قطعات، خاصه شعرهای دوران‌های تازه‌تر، در اصل آلمانی خود نیز منظوم نیستند و به نثرند.

پرسش نخست: این «دوران‌های تازه‌تر» از چه زمانی آغاز می‌شود؟ مترجم لابد قصد شوخی دارد اگر بگوید دو شعر مورد اشاره از شیلر و گوته به نثر است. پرسش دوم: پس منظور سده‌ی بیستم میلادی است؟ اگر آری، آیا چکامه‌های اورفه اثر ریلکه، از آثار پسین او، به نثر سروده شده‌اند؟ شاید منظور دوران پس از جنگ دوم است. پس نکند شعرهای اینگه بورگ باخمن منثور است؟ باری، ما دست آخر ندانستیم «بسیاری از این قطعات»، که در میان هفتاد شعر لابد باید سی سروده یا دست‌کم بیست‌و‌پنج‌تای آن‌ها را در برگیرد، کدامند. این‌گونه می‌نماید که مترجم به‌دنبال قافیه می‌گردد تا بداند شعری آهنگین است یا به نثر.

در سرزمین‌های اروپایی شعر منثور را، جز در مواردی نادر، پلکانی نمی‌نویسند، بل جملات پشت‌سر‌هم نگاشته می‌شود. از نمونه‌های تاکنون به فارسی باز سروده شده می‌توان چند بازسرایی ارزش‌مند را یاد کرد: مجموعه‌ی اشراق‌ها اثر آرتوررمبو، باز سروده‌ی بیژن الهی و شعر بلند «آناباز» اثر سن ژان پرس، باز سروده‌ی محمد علی سپانلو. دو فصل از منظومه‌ی سی فصلی سنگ‌های آسمانی اثر پابلو نرودا، باز‌سروده‌ی فؤاد نظیری، نیز شعر منثور است. نرودا هم سطرهای این دو فصل را نه پلکانی بلکه پشت‌سر‌هم نوشته‌است. و به همین گونه است یکی- دو شعر منثور که از گئورگ تراکل در دست است.

اگر یک اروپایی که فارسی را به‌خوبی آموخته‌است مجموعه‌ی ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد اثر فروغ فرخ‌زاد را بخواند، دور نیست که بپندارد شعرهایی ناموزون می‌خواند، چون فروغ در این دفتر قافیه را یک‌سو نهاده و حداقل وزن را به‌کار برده‌است. مترجم‌های ما گاه به دیده نمی‌گیرند که هر شعر بی‌قافیه‌ای ناچار از بی‌وزنی نیست.

ناتوانی در آهنگین‌کردن شعر در زبان اصلی موزون، تنها ناتوانی است اما به‌دست دادن اطلاعات نادرست برای توجیه آن‌چه دیگران می‌کنند و ما نمی‌توانیم، کنشی است که نام دیگری دارد، گیرم شمار کسانی که به این کژآموزی پی می‌برند بیش از شمار انگشتان دست نباشد.

***

ترجمه‌ی شعرها با چشم‌پوشی از مورد یاد‌شده در شمار برترین ترجمه‌های شعر از آلمانی به فارسی است. مترجم با ذوقی هوشمندانه گاه برابر نهادهایی برای واژه‌ها برمی‌گزیند که برابر نهاد واژه در زبان مبدأ نیست، دگرگونی‌هایی که کوچک‌ترین آسیبی به محتوای شعر وارد نمی‌کند و شاعرانگی آن مصراع‌ها را در زبان ما باز می‌تاباند. نمونه‌ای از این ذوق‌آزمایی پیروز در نخستین شعر کتاب به چشم می‌آید. راوی شعر کلبه‌ای بس فقیرانه و بی‌چفت و بست دارد با شیروانی‌ای که در‌حال واژگونی است. شاعر در مصراعی می‌گوید که خانه‌اش فاقد لچکی [= سه‌گوشی کنار شیروانی] (Giebel) است. مترجم آن مصراع را این‌گونه ترجمه می‌کند:

از شکاف و درز سقف‌اش آسمان پیدا.

اگر این مصراع درست برابر اصل ترجمه می‌شد، شاعرانگی آن در وفاداری به متن از میان می‌رفت.در شماری از شعرهای دیگر که منظوم هم ترجمه نشده‌است. این دگرگونی خوش‌ذوقانه را می‌بینیم، دگرگونی‌هایی نه حاصل از کژفهمی یا بی‌مایگی، برخلاف، با نشان از شوق به شعر، شوقی که نبود آن، شناخت از شعر را ناممکن و فراتر از آن، ترجمه یا بازسرایی آن را لطف‌زدایی می‌کند.

در میان شاعران سده‌ی بیستم که در میان دفتر حتی نام‌شان نیز به‌میان نمی‌آید شاید ننامیدن گوتفرید بن و الیزابت لاسکر شولر (Elisabeth lasker schuler) بیش از همه به دیده آید. بن که از غول‌های ادبیات سده‌ی بیستم آلمان بود، لاسکر شولر را برترین شاعر زن آلمانی زبان در تمام دوران به‌شمار آورده‌بود. اینگه بورگ باخمن هنگام این داوری هنوز خردسال بود.

در پایان بار دیگر از تلاش‌های بی‌شک توان‌فرسای محمود حدادی در روشن‌گری سروده‌های شعر و شهود یاد می‌کنم: تفسیرهای کتاب در نوع خود اگر نگویم یگانه، بی‌شک تا جایی نادر است که جز چند کتاب همتای دیگری برای آن نمی‌توان یافت. به امید خواندن ترجمه‌های هم‌راه با تفسیر دیگری از او.

 

 
< بعد