کیوان
رفتی و رفتن تو آتش نهاد بر دل
از کاروان چه ماند جز آتشی به منزل
از آب تلخ چشمم، صحرا شده پر از گل
کور است این دو دیده؟ یا من هنوز غافل!
چون نور صبح گاهی، در شرق تو دمیدی
مغرب ترا ربوده است؛ شب بر فراز منزل
فصل بهار بودی، دامانت، ابر پر بار
از بارشت به فرقم خاکستری است حاصل
چون باغ ایستاده قدت به بام سائید
دست چه فصل سردی؟ سروت نموده مایل!
هر کس به یک امیدی بوته ی گلی نشاند
از خام چه خیالی؟ باغم به خاک راحل!
ایکاش سبز مویم اسپید آسیا بود
تا من ز خواب جِسته، َرسته ازین حبایل
هر کس خیال خود را در خاطری بپیچد
خاطر نمی گذارد؛ گردی ز دیده زایل
بار سفر تو بستی، بی یک تکان دستی
دستگیره های هر در، با دست من مقفل
هرگز که رخت بستن پایان ره نبوده است
تو چه خیال کردی؟ راهت گسست مفاصل؟
تو خاک را نبودی شایسته ای و درخور
کیوان این سحابی سالار این قوافل
تا روز بود و روزگاری؛ کیوان ز دفتر خود
اوراق تازه بگشود بر سفه های ساحل
ای قطره آب آخر! در حلق این شکسته
پایت نلغزد آن جا زین سنگ های باطل
آن جا عموت کیوان دفتر بدست دارد
نام ترا نوشته است، در دفتر فضایل