تو آن چنان رسیده ای
گوئی بر ضمه گرفته ای
رسیدن را به دیگران بیاموزی.
غر غر نمی زنی
شماتت نمی کنی
سرکوفتی بر زبانت جاری نمی شود
اما تمسخر را
همیشه در نگاهت
به عینه می بینم
به من
به چشم خر لنگ می نگری
سرت به کار خودت مشغول است
تند
بلند
استوار
پیش می روی
از روی چمن میدان
میان بری
در باغچه های شهر
گل های شکسته ای
کفش هایت در گل و شل لیز خورده است
به زباله های جاری آلوده گشته است
بچه گنجکی از لانه سقوط کرده است
استخوان هایش خرد می شود.
اما برف
برف سفید بی لک و پیس
مثل خرده های شکسته ی مینا
به ناله می افتند
بدر خانه می رسی
دسته کلید چهل هزار دنده
قفل فرسوده ی در قلعه را باز می کند
فرچه مسواک
دندان های زردی گرفته را
واکس می زند.
در رختخواب
نیازی به کش و قوست نیست
غلت نمی زنی
خر خر نمی کنی
مانند بچه به خواب می روی
چه آرام
چه معصومانه
بی هیچ شکایتی
به خواب می روی.
آن چنان به خواب می روی
که گاه فکر می کنم
هیچ گاه بیدار نخواهی شد
شاید هیچ گاه بیدار نبوده ای
هیچ گاه
نه من، نه تو
فکر نکرده ایم
راه مقصد است
رسیدن خود راه است
و گر نه صبح
رختخواب را
با نفرت از خویش رانده ایم.
علی جعفرِی