این کتاب داستان پسربچهای است كه در شهر آدم كوچولوها زاده میشود. او آنقدر گنده میشود كه گاهی وقتها ابرها گوشهايش را و بينیاش را قلقلك میدهند اما، از آنجا كه مردم عادت دارند از هر چيز خارقالعادهای بترسند؛ پدر و مادرها اجازه نمیدهند بچههايشان با او بازی كنند، تا آنگاه كه در ماجرای سيل، بومستيكز كوچولو آنها را نجات میدهد.